تبليغاتX

<< به ديار عاشقان خيلي خوش آمديد >> آنـــــــكه مسـت آمـد و دسـتي به دل مـا زد و رفـــت در ايــــــن خـانـه نـدانـــم به چـه سـودا زد و رفـــت خــــــــواست تــنـهـايـي مـا را بــه رخ مـا بـكـشـــــد تـــــنـــه اي بـــر در ايــن خـــانــه تنها زد و رفــــت                www.azdasteazizan.blogfa.com
۝قمار عشق۝



وضعيت من در ياهو

بسم الله الرحمن الرحيم

مدير وبلاگ

®EZ@

 

درباره وبلاگ

پيغام مدير به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد

 

آرشيو مطالب


خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

شهریور 1386

خرداد 1386

 

وبلاگهاي برگزيده

AZDASTEAZIZAN
GhOrBaTeGoLhA
SHAHINSHAHR
IRAN tapeshtv
GhArIbAnEh
YaRaNeVaTn
AzArE.tAnHa
DaRiUsH
SaRhAnG
MaRiYaM
SeTaReH
TeRmEh
SaGhAr

 

لوگوي دوستان

 

جستجو دروبلاگ




 

موسيقي

 

آمار بازديدکننده

نظرات بازديدکننده


ساعت

 

.: ای عزیز دل. . . :.

 

  


 


ای عزیز دل. . .

امروز من از فرط عاشقی عزادارم...

نصیب من از امروز تو هیچ است و از فردای تو هیچ،
اصلا از فردای تو هیچ تر ...

و هیچ یعنی زمزمه های بدون موسیقی،
یعنی فقط خیره ماندن، بدون پنجره،
یعنی فاصله از جنس ناتمامش،
یعنی عاشقی بدون معشوق،
عشق یعنی هیچ ...

حیف نیست که تو باشی و من تنها ...؟
من تنها ...

تنها یعنی باران می بارید،
یا شاید هوا کمی مرطوب بود،
خوب یادم هست، اشک می ریخت ...

سیاهی این یادداشت ، یعنی چشمهای سیاه تو،
مانند من، که سیاه پوش چشمان سیاه تو شده ام ...

نگرانم نباش، حالی نپرس، چیزی نگو،
نگرانم نباش، فقط کمی ملتهبم

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Thu 5 Jun 200822:8 »


.: عشق، موفقيت يا ثروت؟ :.

 

روزي زن خانه داري از خانه بيرون آمد و در حياط پشتي سه پيرمرد با ريش بلند سفيد ديد. او آنها را نمي شناخت ولي به نظرش آمد گرسنه اند بنابراين آنها را براي صرف غذا دعوت كرد تا به داخل خانه بيايند.

يكي از آن سه پيرمرد گفت: آيا همسر شما در خانه است؟ و زن با ترديد جواب داد خير.
پيرمرد گفت: پس ما نمي توانيم داخل خانه شويم چون شوهر شما در خانه نيست.

 بعد از ظهر شد و شوهر آن زن به خانه آمد. زن همه چيز را براي همسرش تعريف كرد. آن مرد گفت حالا كه من در خانه ام برو و آنها را دعوت كن.

زن رفت و آنها را از حضور شوهرش مطلع كرد و آنها را به خانه دعوت كرد. ولي يكي از آن پيرمردها گفت تو فقط يكي از ما را مي تواني دعوت كني.

زن با تعجب پرسيد: چرا؟ پيرمرد پاسخ داد: آن مرد كه مي بيني ثروت است و آن يكي موفقيت و من هم عشق هستم. ما هر سه نمي توانيم وارد خانه شما شويم حال انتخاب با شماست. هر كدام را كه بگويي وارد خانه شما خواهد شد.

زن به داخل خانه رفت و همه ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. مرد با هيجان گفت پس چرا معطلي! برو ثروت را دعوت كن.
زن در جواب گفت فكر نمي كني بهتر است موفقيت را دعوت كنيم؟
دختر آنها كه در گوشه اي نشسته بود و به حرف هاي آنها گوش مي داد گفت فكر نمي كنيد بهتر است عشق را دعوت كنيم تا خانه ما پر از محبت و صميميت شود.

مرد رو به همسرش كرد و گفت بهتر است به حرف دختر عزيزمان گوش دهيم برو و عشق را دعوت كن تا مهمان ما باشد. زن بيرون رفت و آن پيرمرد را به داخل دعوت كرد و پيرمردي كه خود را عشق معرفي كرده بود بلند شد و به سمت خانه آمد.

لحظاتي بعد دو پيرمرد ديگر هم بلند شدند و پشت سر اولي وارد خانه شدند. زن با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت كردم پس چرا هر سه شما وارد خانه شديد؟!

آن مردان پير پاسخ دادند اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي كرديد آن دو نفر ديگر از ما نمي توانست وارد شود اما هر جا كه عشق باشد ما هم هستيم. هر جا كه عشق باشد ثروت و موفقيت هم هست.


๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Mon 2 Jun 200813:33 »


.: ارزویم :.

 

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Thu 29 May 200822:59 »


.: زندگي :.

 

بانگاهم به گل گفتم:از تو زيباتر چيست؟ گفت زندگي

زندگي كردم ديدم زيباست اما بي وفاست

 به زندگي گفتم از تو زيباتر چيست؟ گفت :عشق

عاشق شدم ديدم زيباست امامي سوزاند

به عشق گفتم: اين چه رسميست ازتو زيباتر كيست گفت: دوستي

ياري جستم ودر اوج زيباييها غرق شدم و تو را براي دوستي انتخاب كردم

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Sun 25 May 200818:54 »


.: بهانه :.

 

اي که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بي تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
مي‌نويسم امشب از صفاي دل، نامه‌اي پر آرزو براي تو
که به ديدنم بيا، دور از اين بهانه‌ها
تو طنين شعر عاشقانه‌اي
همچو روح شادي زمانه‌اي
تو بيا که بشکفد به لبم ترانه‌اي
چه شود گر بدهي جواب نامه‌ي مرا
بنويسي دو سه جمله با کلام بي‌ريا
که در آن‌جا ز خيال من نمي‌شوي رها
پس از اين هم نبري به عشق ديگري تو راه
مي‌نويسم امشب از صفاي دل
نامه‌اي پر آرزو براي تو
که به ديدنم بيا
دور از اين بهانه‌ها

 

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Fri 23 May 200818:55 »


.: شقایق :.

 

شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی... وقتی که مرا از دل خود میرانی

یعنی که تو هیچوقت عاشق نشدی... زرد است که لبریز حقایق شده استتلخ است که با درد

موافق شده است شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است .

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Tue 20 May 200823:12 »


.: عاشق :.

                   

             بیا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق شویم و

                           قرار بگذاریم که هیچ شقایقی را نچینیم وخارهیچ                   

                           گلی را جدا نکنیم تا همیشه سوز عشق را دریابیم                  

                           ویادمان نرود عاشق بمانیم                
 

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Sun 18 May 200816:52 »


.: عشق دروغین ... :.

 

رفته بودیم که دور از نگاه سرد دیگران ٫ ساعتی با سر گردانی یک عشق

بی پناه ٫ زیر روشنائی مات ماه ٫ گردش کنیم

آسمان کاملا صاف بود . نا خواسته پاره ابری سیاه ٫ صورت نازنین ماه را

در سیاهی خود ناپدید می کردگفتم : آسمان به این صافی ٫ معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ٫ از گریبان

ما چه می خواهد ؟ اشاره به ابر کرد ٫ آهی کشید و گفت : آن ؟

آن ابر نیست ! عصاره است . عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی استروی ماه را پوشانده است ٫ تا ماه شاهد عشق دروغین من وتو نباشد

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Sat 17 May 200812:13 »


.: افسوس :.

  

فکر کن که رفته اي

بي آنکه بپرسي چرا و چگونه

خيال کن رسيده اي

بي آنکه بپرسي از کجا به کجا

گمان مي کنم گريه کرده اي

    بي آنکه بپرسم کي و براي چه کسي

من که مي خواهم روي تابم بنشينم و به آرمان هايم فکر کنم

اما آفتاب بايد برخيزد

در هم آغوشي آب و آتش خاموشي نهفته است

دستهايم را در چشمهايم مي شويم و

سخن نمي گويم....

در من همه چيز هست

کوه ـ دره ـ دشت ـ پرنده و گياه

و نور ملايم ماه

 بايد مواظب باشم گم نشوم

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Fri 16 May 200815:26 »


.: تنهایی :.

 

در آن شب های تنهایی
در آن تاریکی وحشت
گلی زیبا درون بیشه ی قلبم پدید آمد.
گلی زیبا،گلی مریم،گلی زیباتر از یک بوستان لاله !
گمان کردم که او هرگز نمیمیرد!
دو دست پر فریب دشمنی او را ز دست من نمیگیرد...!
ندانستم که با من نیست
ندانستم خزان دارد
ندانستم دلی با دیگران دارد!
گل زیبای من چندی برایم عطرپاشی کرد؛برایم دلربایی کرد.
ولی افسوس...
بهارش عاقبت سر شد
به پیش چشم های اشکبار من گلم پژمرده و پرپر شد...!

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Thu 15 May 200820:34 »


.: دوستم داشته باش :.

 

سکوت و نگاه را

 با هم یکی میکنم

 فریادی میشود بی صدا

 می شنوی؟ !

فریاد بی صدا را

فریادی که با تمام سکوتش

 فقط یک چیز می گوید :

 دوستت دارم

       دوستم داشته باش  


 

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Thu 15 May 200820:2 »


.: آشنا يا كه غريب :.

 



اي

همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــاي من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــي

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائي

تکيـــــــــــــــــــه گاهي ، همصــــــــــدائي

ما فرياد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلگرمي عاشــــــــــقاي بيصــــــــــــدائيــــــــــم

ما، دل ميبازيم دريادريا ،تابيکران،عاشقاي بي پروائيم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، اي مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بيـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان ميسـوزم اي آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فريــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمي

عاشقــــــــــــاي بيصــــــــــــــــــــدائيم

ما؛ دل ميبازيم دريا دريا تا بيکران

عاشقـــــــاي بي پــــروائيـــــــــم

اي تورؤيـاي شبهاي مـــــــن

عشقو ببين تو چشماي من

دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه هاي ديـدار

 

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Thu 15 May 200811:46 »


.: سياهي :.

 

 

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Wed 14 May 200814:57 »


.: استخاره :.

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Wed 14 May 200813:26 »


.: قلب من از عاشقي سير است :.

 

من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گم شدم در غربت دريا
بي نشان و بي هم آوازم
مي روم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غم ها را

باز هم آمدي تو بر سر راهم
آي عشق ميکني دوباره گمراهم
دردا من جواني را به سر کردم
تنها از ديار خود سفر کردم
ديريست قلب من از عاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
خسته از صداي زنجير است...

๑۩۩๑REZA๑۩۩๑ Wed 14 May 20080:35 »